173-- برنج آبکش می کنم و ...

صبح تو خونه با دخترک تنهاییم. امروز پرستارش نیومده. دخترک همش دنبال منه. هر جا من می رم تو اتاق ها مثل جوجه دنبال من میاد. می خوام غذا درست کنم. آب رو جوش آوردم و برنج رو که از صبح خیسوندم میریزم توش. مامانم همیشه می گفت اگه برنج رو از قبل خیس کنی پختش بهتر در میاد. منتظر می مونم تا جوش بیاد و همزمان هم با دخترک حرف می زنم... کم کم آب قل قل ش بیشتر میشه. اما هنوز آماده ابکش کردن نیست. به قول دوستم ا. هنوز برنجش زنده است... هنوز منتظر می مونم... کم کم بیشتر جوش می زنه و برنج ها دونه دونه میان وسط آب ها و می رقصن. همیشه این موقع ها که میشه حرف مامانم برام تداعی میشه که از قول مامان بزرگم برام نقل می کرد... می گفت برنج وقتی آماده آبکش کردن ه که جم.هو.ری بشه و من تو عالم بچگی برای خودم اینطور تعبیر می کردم که باید تک تک دونه های برنج توی فرایند نقش داشته باشن و هیچ کدوم ساکت و بی حرکت نباشن... یاد حرف پرستار دخترک می افتم که می گفت اگه وقتی برنجتون آماده آبکش کردن ه یه لیوان آب سرد بریزی تو قابلمه برنج ها قد می کشن... این توصیه رو هم عمل می کنم و برنج رو می ریزم توی آبکش. ته قابلمه روغن و بعدش تکه های نون رو برای ته دیگ می چینم کف قابلمه... خاله م همیشه قبل از این که نون ها رو بذاره کف قابلمه چند تا دونه برنج هم می ریخت تهش. اما من نمی ریزم. چون فکر می کنم برنجش می سوزه و خشک می شه... بعد از نون ها برنج رو یواش یواش می ریزم تو قابلمه. وقتی آخرین دونه های برنج رو از توی آبکش می ریزم تو قابلمه بی اختیار دستم میره که با کفگیر چند تا ضربه یواش بزنم به دیواره قابلمه تا دونه های برنج توی کفگیر هم به اکثریت شون ملحق بشن. ولی یه هو یاد حرف مادرهمسر می افتم. می گفت این کار رو نباید انجام بدی. چون ضربه های کفگیر باعث میشن برنج های قابلمه روی هم تلنبار شن و فضای خالی بینشون از بین بره و برنج خمیر شه. با دستم کفگیر رو هم تمیز می کنم و دمی برنج رو می ذارم و قابلمه میره روی شعله ملایم گاز تا دم بکشه. تا اومدن همسری پلو آماده است...

با دخترک میریم تو هال و من دارم باهاش حرف می زنم و با هم شعر می خونیم. به این فکر می کنم که توی یه آبکش کردن ساده برنج چقدر توصیه ها از آدم ها یادم اومد و چقدر دقیقا اون لحظاتی رو که این حرفا رو بهم زدن برام زنده شد... مامانم، دوستم ا.، خاله م، پرستار دخترک، مادر همسر، ...

به دخترک نگاه می کنم و خودم رو تصور می کنم که یه روز همه این حرفا رو برای دخترک می گم... هر توصیه ای که از کسی شنیدم براش خواهم گفت... شاید یه روزی که هیچ کدوم از آدم هاش نزدیک دخترک نباش همین حرفای ساده باعث بشه دخترک همیشه به یادشون باشه و هیچ وقت فراموششون نکنه...

/ 2 نظر / 151 بازدید
محبوب حبیب

چقدر خوبه دختر داشتن. :)) و چقدر خوب هیئت علمی بودن رو با مادری همراه کردین. من خیلی نگرانم که نتونم از پسش بر بیام.

مارال و آلنی

چه نکاتی ممنون که به ما هم گفتی?? ایشالا این سری مهمون داشتم خواستم برنج آبکش کنم بکی یکی یاد تو میفتم??