169-- سخخخختتتتتت

شب سختی بود. خیلی سخت. زمان نمی گذشت... از یه طرف تحملش رو نداشتم و از طرف دیگه دلم نمی خواست صبح بشه. ولی تموم شد. اون لحظات سخت و کشدارش گذشتن... و من نمی دونم این شب این اتفاقات اون حرفا و اون لحظات تلخ بعدا چقدر در مسیر زندگی من مهم خواهند بود و تا چقدر پررنگ خواهند شد. تا صبح هزار تا تصمیم گرفتم و خودم رو در شرایط مختلف تصور کردم. در نقش های مختلف... ولی الان دانشگاهم توی اتاقم... و همه چیز از بیرون عادی و معمولی به نظر می رسه. دوستم اومد پیشم. نیم ساعتی حرف زدیم و من سعی کردم عادی باشم. اما از درون داغونم. فکر هر رفتار هر لحظه همین الانم که باید چه جوری باشم الان داره منو می خوره. هنوز نتونستم هضمش کنم. روزگار چه بیرحم ه. می تونه در یک لحظه همه وجود آدم رو کن فیکون کنه. ولی خدا رو شکر... خدا رو هزاران مرتبه شکر که الان خوبیم. همه مون خوبیم. دخترکم بی خبر و خوبه. و من چقدر دوستش دارم...

/ 1 نظر / 120 بازدید
شایلین

منم این شب و شبهای بد رو و هه این حسها رو اواخر اسفندماه تجربه کردم،،،خیلی غلیظ و سخت....راستش هنوز تلخیش همراهمه، از خدا برات آرامش روح و فکر میخوام دوستم.....