174-- خواهر عروس بودم من...

عروسی خواهرکم هم برگزار شد و زوج جوون دوست داشتنی مون رو راهی خونه زندگی خودشون کردیم. رفتن شون آسون نبود. همه مون یه بغضی داشتیم از قبل. فضای خونه سنگین بود ولی هیچکدوممون به روی همدیگه نمی آوردیم. یه شب با خواهرک رو تل.گرام تا ساعت سه شب حرف زدیم و اشک ریختیم. ولی انگار همون گریه ها یه جوری آروممون کرد. بعدش دیگه از فرداش همش مواظب بودم. به همه خانواده از عمه ها گرفته تا خاله ها و مامان و دختر عمه ها و حتی خود خواهرک هر کدوم جداگانه سفارش می کردم که خودشون رو کنترل کنن و چشماشون اشکی نشه. چون می دونستم اگه فقط یک نفر هم گریه ش در بیاد دیگه اشک همه جاری میشه و نمیشه کنترلش کرد... خدا رو شکر همه چی به خیر و خوشی گذشت و خیلی شیک خداحافظی کردیم و هی به چیزای خوب و روزای خوب و نعمت های بزرگی که داشته و داریم فکر کردیم و دلمون رو شاد کردیم...

بعد از عروسی هم چند روزی مهمون داشتیم. فامیل های همسر بودن. ولی من روحم خسته بود. انگار انرژی م کلا تحلیل رفته بود. آخر هفته یه مهمونی کلی داشتم و خیلی خوب بود و انگار همین مهمونی و آدم های شادش باعث شد کلی انرِژی بگیرم. من کلا از این که مهمون داشته باشم خیلی لذت می برم و بهم خوش می گذره. البته خستگی جسمی ش حتما هست ولی روحم شاد میشه.

دخترک خوبه. این روزا بیشتر به من وابسته شده و هی میاد بغلم با محبت بوسم می کنه و ناز و نوازش م می کنه و من هر روز بیشتر از روز قبل دلم شاد میشه و خدا رو شکر می کنم برای این فرشته ناز زندگی م.

کارای درسی و دانشگاهی اما در یه وضعیت رکود افتاده. مرداد که کلا دانشگاه تعطیل بود بعدشم که درگیر کارای عروسی بودیم و الان چند روزی میشه که میاد دانشگاه اما عملا کار زیادی انجام نمی دم. یعنی ذهنم متمرکز نمیشه. اما دارم سعی می کنم کم کم شروع کنم و جدی تر کار کنم. بابت کارای تبدیل وضع استرس دارم . ولی باید خودم رو تو مسیرش بندازم. تا وقتی که از دور بهش نگاه کنم این استرس ه هست. ولی توکل به خدا. باید کم کم شروع کنم. برام دعا کنید.

/ 2 نظر / 144 بازدید
روناک

مبارک باشه عزیزم عروسی خواهرت.خوشبخت باشن

محبوب حبیب

سلام دوست عزیزم یه جورایی زندگی هامون مشابهه. از لحاظ موقعیت کاری. من اینجا رو یه مدته می خونم حتی فکر میکردم کامنت هم گذاشته بودم. ولی هیچی نیست. چرا عایا آخه؟ :( آیا واقعا ننوشتم؟!!